چقدر غبار گرفته این جا. نمی خوام غبارروبی کنم، خواب مرده ها سبکه. فقط خواستم دوره کنم درسای فراموش شده رو. مثل بعضی وقتا که یه کتاب دبیرستان دستم میفته و برای این که به خودم ثابت کنم یه عمر توی این مدرسه ها و دانشگاه ها، وقتمو تلف نکردم، شروع می کنم به ورق زدنش تا دوباره یادم بیاد انتگرال چی بود، مساحت ایران چقدره، سعدی مال سده ی چنده و هزار چرند و پرند دیگه که فقط به درد امتحان دادن می خوره.
غصه تو دلم نیست، اما کلمه ها یه جوری ردیف می شن که حتی خودم فکر می کنم یه کوه آه و افسوس تمام دلمو پر کرده. نمی دونم چرا؟ شاید این هم یه جور ادعای فضله. لابد این حافظه ی تاریخی من با خودش حساب کرده، صادق هدایت خودکشی کرد که شد صادق هدایت، تو خودکشی نمی کنی لااقل یه خورده اخماتو تو هم ببر که قیافه ت روشنفکرانه تر به نظر برسه. و همه ی اینا شاید برای اینه که هرکی خونه ی امن ایمانو رها کرد و مثل دوره گردا راه افتاد تا دنیا رو بشناسه و خودشو، سرش خورد به سنگ بی سرانجامی و رو پای بی خیالی واستاد.
دارم درهم و برهم می گم. یه روانکار چه چیزایی که نمی تونه از تو اینا دربیاره. تقصیر خودم نیست، یه کمیش چرا، ولی بیشترش نه. این روزا از آدم می خوان که این جوری فکر کنه. وقت نیست آدم عمیق بشه. فقط بخون. اونقدر روی یه کتاب وقت بذار که سر یه بحث بگی: بله البته این حرف شما با مفهوم جامعه ی باز پوپری تناقض داشت، یا، ببینین شما با این کار دارین تاریخ رو تک خطی می بینین و ... .
خوب چه می شه کرد. این رسم بازیه. باید اظهار فضل کنی. باید بگی که می دونی بقیه چی گفتن وگرنه به حساب نمیای. و این وسط فقط حقیقته که گم شده. عوضش تا دلت بخواد فخرفروشی و افاده ی با فرهنگ بودن که خودشو پشت مست شدن از صدای موسیقی بتهوون و دیدن نقاشی رامبراند مخفی کرده. و خیلی شعور می خواد که یکی بفهمه تمام اینا یه بازیه. آدما پرورش پیدا می کنن که خودشونو با ارزش تر از دیگران نشون بدن. خیلی وقتا ناخودآگاهه، اما هست. سلیقه می شه فرهنگ و طبقاتی و اگه می خوای عقب نمونی همون سلیقه که از ساختارها رسیده رو یاد بگیر و برو جلو. و کسی که پرده برداره از این حرفا، تازه خودش هم داره اظهار فضل می کنه. وگرنه چه دلیلی برای این کار.
اصلن فکرشم نکن که بخوام برگردم و ببینم چی نوشتم. فقط خوش دارم آپش کنم. هر چی که هست همینه. شعر نیست، اما خوب +++ شعر هم نیست.
تو دو ماه گذشته لحظه های خیلی متفاوت و بعضا دردناکی رو تجربه کردم. تجربه هایی که بعضیاشون خوشامدگویی دنیا بود به من برای ورودم به دنیای واقعی. مثل همون دیالوگ مشهور فیلمای آمریکایی که یکی به یکی دیگه می گه: " به دنیای واقعی خوش اومدی" .
(پایان در اوج رو حالا کردی؟! )
۱.
تمام راه های شهر را نگاه می کنم
تمام راه های آسمان به شهر
پرنده رفته است و
خانه را به غم سپرده است
جزای این همه صدا و خاطره
غبار گشته است و
روی دوش دل نشسته است
پرنده می رود و من...
خراب می شوم
کنار تلی از زباله های خاطره
تمام می شوم
و قطره های اشک من تمام شهر را سفید می کند
تمام حرف های گفته را
دوباره با نگاه خود پرنده می کنم
پرنده می پرد
و قصه ی نگفته را
به گونه می برد
۲.
تو زندگی هر آدمی یه لحظه های ناب هست که
آدما تو این لحظه ها جون می گیرن
بعضیا که کارشون درست تره
تو همین لحظه ها می میرن
و بقیه ی عمرشونو تو خواب راه می رن
پا شو که وقته رقصه
پا شو که وقته انتقام از غصه هاست
پاشو وقت خنده است
پا شو وقت رسیدن به آرزوهاست
چشماتو بپوشون
نذار هرچی رو ببینه
چشم واسه خوب دیدنه
واسه خواب دیدنه
و دنیای خوب جای خوباس
دنیای خوبو فقط با چشم خوب می شه دید
۳. اون بالایی رو وقتی نوشتم که داشتم آهنگ وبلاگ « سکوت کوچ » رو گوش می دادم. دومی رو وقتی نوشتم که داشتم موسیقی ـ معروف به - گل ارکیده رو گوش می دادم. و این سومی رو اصلاْ نمی خواستم بنویسم.
سبدهای بی خیال
با بسته های خام
یا هرچی (هــــــــرچی)
رفته می شوند ... هـــــــــرجا
سبدهای خالی
کنار بیا
با انحنای سلطه ی رنگین کمان
نه با اِعوجاج جاده های مال رو
(بیچاره خرها)
حواست هست؟
که برگ ها می میرند؟
ولی درخت می سوزد
به جرم بی خیالی پاییزی
به جرم خواب زمستانی ...
خالی از آب
از سیب
کجای خواب بودیم؟
میان سبدهای راه راه
یک راه رز سرخ
یک راه رز زرد (با چشمه های باز)
سرگشته ی
پرنده ترین واژه
آواره ی هزار کتیبه
اردیبهشت عشق گذشت و
هیچ پرنده
هیچ
***
حالا که رفت، آمده ای ؟ ... مَرد؟ حالا که هیچ مانده و یک درد ؟
***
حالا که نبض واژه تپیده حالا که تیر و چله رسیده
آهوی مست - چشم رمیده دردا خزان قصه رسیده
بازم سیاه شد...
من رسماْ از همه ی صفحه های سفید، آدمای سفید و حتی لحظه های سفید خودم عذر می خوام. قول می دم از این به بعد زیاد سیاه نشه. و اعتراف می کنم که تو این یک مورد قول دادن و ندان هیچ توفیری نداره ... کار دله. این حرفا سرش نمی شه که.
آرام می بارند
آرام تر از گریه ی دیوارها
وقتی باد تقدیر خرابشان کرده
روی جنازه ی کودکی که هنوز زنده است
ابرهای آذرماه
احساس می وزد
از لابه لای بوته های لحظه هایی
که غنچه هایشان پژمرده باز می شوند
جنازه ی کودکی که هنوز زنده است
دارد شعر می گرید
اینجا کسی عروض بلد هست؟
۱. مسابقات موج سواری در صحرای سینا، جان ۵۰ کرگدن مهربونو گرفت. اون هم درست روز جهانی بادبادک ها. باستان شناسا، این پدیده رو عامل اصلی پیروزی حزب دموکرات در ایالت تگزاس می دونن. حتی کتی هلمز هم اون روز خوابش نبرد. اما تام، تمام روزو خواب بود. شاید چون هیچ وقت از فسنجون خوشش نمی اومد. شاید چون بچه شون مال خودشون بود. و شاید چون نمی دونست که کتی بلد نیست فسنجون درست کنه. اما قسم به عزت و عظمت قرمه سبزی، که کرگدن ها مهربونن. حتی اگه روز مرگ ۵۰ تاشون عزای عمومی اعلام نشه. حتی اگه همه ی مورچه های لاشه خور اون روزو جش بگیرن. حتی اگه کرگدن ها هفتمین آدم کشای روی زمین باشن.
۲. امروزترین علف هرز، برای تولد باغچه، یک شاخه بنفشه ی آبی فرستاده، با چشمای سفید. با موهای مثل موهای دم اسبی دختر همسایه، نه... حالا نه، اون روزا که کوچولو بود. همون روزا که من بزرگ بودم. و خوب که فکر می کنم، همیشه همینجوری بود. من همیشه حمید بودم. اما چند ساعته که احساس می کنم این حمید بعضی وقتا من نیست. که بچه شده. که فیل ها باید باهوش تر از اون باشن که خرطومشونو گاز بگیرن. هرچند، به بزرگی مغز نیست. دلم مهمه. حتی بیشتر از گوش. حتی بیشتر از چشم. حتی بیشتر از موهای خرگوشی دختر همسایه.
۳. هیچ دلیلی وجود نداره که کفترا با کبوترا همبازی بشن. اینجوری بهتره. آزادترن. تو کدومی مهم نیست. هر دوتا هر دوتا هستن. کم و زیادشو لاک بگیر. سیاه باشه. بذار همه بدونن که اشتباه کردی. بذار همه بدونن که خطش زدی. بذار همه ی علف هرزا با بنفشه های آبی دوست باشن، اما دور باشن؛ دوری و دوستی. تو کدومی مهم نیست. کم و زیادشو لاک بگیر. سیاه باشه. بذار همه بدونن...
چشم راستشو یک حلقه ی سیاه خفه کرده. صورتش شده شبیه یک تخم مرغ کج و معوج. اون لبایی که وقتی می خواست بگه نمی دونم، از قشنگ ترین غنچه های گل سرخ خوشگل تر می شد، حالا شده شبیه لب همه ی آدمای معمولی دور و برم. هنوز گاهی اوقات می خنده، اما این خنده کجا و اون خنده ی نمکی که دل آدمو می برد کجا. همه ی نمک و خوشگلی که تو صورت این پسر بود، یه شبه پرید و رفت.
بابا مامانش در جا می میرن. خودشو داداشش و دو تا خواهراش که عقب ماشین نشسته بودن، سالم می مونن اما هرکدوم یه نشونه ای با خودشون میارن تو این دنیا. یه دست شکسته، یه پای شکسته، دو تا ضربه ی مغزی... اما نمی دونم چرا سهم مصطفی به صورتش رسید؛ به لباش، به چشمش.
همه چیزو که نباید گفت. هر چند به قول قیصر امین پور:
شاعر، شروع کرده به لو دادن خویش.
دوباره نگاه کن. ولی این بار مطمئن شو که بند کفش هایت را محکم بسته ای. خوب که نگاه کنی می بینی یک جفت کفش کتانی سفید دارد روی جاده ی سیاه راه می رود. جاده که تمام می شود می افتد روی جاده ی بعدی، بعد روی بعدی و همینطور تا آخر. شاید هم تا آخر نه. شاید هم مجلسی (کفش را می گویم). دقیقاً می شود گفت بستگی دارد. بستگی دارد به فرکانس *مال رو* بودن جاده. از زاویه ی آنطرف تری که نگاه کنی می بینی اگر گروه خونی اش مال این اطراف باشد، سر می خورد تا آخر آسفالت، وگر نه از همان اول راه، دربست می گیرد برمی گردد همان جا که بود. همان هیچ جا، یا هرجای دیگر.
حالا کار به کار آن بنده خدا ندارم. ولی حکماً شما تا حالا باید فهمیده باشی که انتظار زیادی از این جاده های خاکی نمی رود. حالا چه سیاه چه خاکی چه هر رنگی. جاده کِش هم انتظار زیادی نداشته. الآن هم که دارد جاده می نویسد، انتظاری ندارد. یعنی واقعیتش هر چی انتظار بود همان بالا گذاشت و خودش پیاده آمد. نه این که می دانست کجا دارد می رود ها ... نه . واقعیت خودش هم نمی دانست این جاده را کجا ببرد. فقط دید زمین یک دست برهوت است، گفت حالا بکشیم جاده را، لابد می رسد به یک جایی دیگر. نرسید هم نرسید، این همه راه که به جایی رسیدند، مگر چه گلی به سر کچل آقای کریمی زدند که این هم روش؟ (خوب که فکر می کنم تا ببینم این آقای کریمی کیست که همینطور بی هوا دراز کشیده وسط جاده ی خاکی ما، چیزی به ذهنم نمی رسد. فقط تا آن جایی که یادم می آید یک رفیق داشتم کلاس اول و دوم راهنمایی که اسمش کریم رحیمی بود. واقعیت بوکسور بود، زورش هم زیاد. حالا شما کار به زورش نداشته باش. ما خودمان بعداً یک جوری از وسط راه بلندش می کنیم، شما برو! )
داشتم می گفتم. شما اگر تا این جای جاده را آمده باشی که موتورت خوب می کشد، وگرنه یک چکاپ برو. (برای که می گویم؟) حالا کار به این حرف ها هم نداریم. تا همین جا هم که آمدی روی هم می شود کلی سراشیبی. حتماً خسته شدی. هر چند دم در هم خوب است، ولی شما بیا تو. خوش ندارم با دهن ماه رمضان تشنه این مسیر را برگردی. آب نشود بدهم بخوری، دست کم یک پارچ آب که روی سرت می شود خالی کنم. کلی هم می خندیم. خوشت هم نمی آید جاخالی بده. دست بالا می ریزد وسط حیات، آن هم تا ظهر خشک می شود. مگر این که آمده باشی توی خانه که آن وقت قضیه فرق می کند. اینطوری آب را بخوری به نفع هردومان است. شما هم که خوب مسافری. بعداً قضای روزه ات را می گیری و خلاص. بیا عزیز، این لیوان آب را بزن روشن شی.
اکناستاریا اومدیاناتی کریوالو .
فیشزرنالیشه کِرساتونو فیلیشچر
چهتره لهانو کام
فِریترازیا چه راگار
اوستوی مِن توربلانتری
-----
همونطور که متوجه شدین این شعر از سروده های خودمه. هر چند این شعر به زبونیه که خودمم هنوز یادش نگرفتم، ولی به نظرم قشنگه.
*
حالا می فرمایید چون معنیشو نفهمیدم باید بریزمش دور؟ مگر نه این که هر کسی در دنیایی زندگی می کنه و هر اتفاقی برای هر کسی معنی خاصی داره. خوب این شعر هم لطفاً برای هر کسی یه معنی ای بده. خودمم هم باید بیشتر بخونمش، شاید معنیشو فهمیدم.
آسمان
و یک نگاه سفید
که تشنه است به یک جرعه ابر باران زا
و نور می بارد
به شاخه های درختی ز جنس جعد مشوّش
ستاره ها خوابند
و دست ماه شده بالشی پر از رؤیا
چه آسمان دریاست
چقدر من خوابم
...
و یک نگاه سفید
و ابرهای شبانه که خوب می بارند
ممنونم که بعضی وقتا میاین و نظر می دین.
ولی من ـ ظاهراً در کمال نامردی ـ به وبلاگ کسایی که می یان و به وبلاگم سر می زنن سر نمی زنم. یا شاید سر می زنم و نظر نمی دم. ممکنه دلیلش این باشه که نمی خوام خواننده های وبلاگم از سر تعارفات معمول به وبلاگم سر بزنن. به هر حال دنیا خیلی بزرگه. بالاخره یکی پیدا می شه که بیاد و از نوشته های آدم لذت ببره. برای من همین آدما کافی هستن. و اگه هیچ کس پیدا نشه که از نوشته هات خوشش بیاد، اون وقت این یعنی این که بهتره نوشته هاتو برای خودت نگه داری، چون ارزش برای دیگران گفته شدن رو ندارن. در هر حال برای من حتی یکی از این بازدید کننده ها هم کافیه که چیزی بنویسم. و فکر کنم برای همین تک و توک نظردهنده ها و بازدید کننده هاست که هنوز گاهی اوقات می نویسم.
راستی این رنگ جدید چه جوری شده ؟ رنگ زرد مایل به نارنجی، چند سالیه که رنگ محبوب منه.
زمزمه ای هست
آرام و ساده
در میان هیاهوی باد
که چیزی برای گفتن دارد
زمزمه ای
که برگها را مرید کرده
که درختان را پریشان کرده
که بوته های خار را اسیر کرده
زمزمه ی آرام و ساده
شاید پیغامی بوده
در زمانهای دور
که عاشقی در باد به محبوبی گفته
و باد هنوز در جستجوی معشوق
همه جا را زیر پا می گذارد
نشد... خوبه؟
می نویسی و
می نویسی و
می نویسی.
و دست بر اتفاق بعضیا ـ گذری ـ می یان و می خونن. البته تو اینو نمی دونی. یعنی معلوم نیست می خونن یا نه. فقط می دونی که میان و هیچی نمیگن. و این، یک دلیل می تونه داشته باشه.
وقتی هر نوشتتو، دویست ـ سیصد نفر می بینن و هیچ کس هیچی نمیگه، این فقط یه دلیل می تونه داشته باشه.
وقتی هرچی دلت می خوای می نویسی و هیچکس نه بد میگه و نه خوب. این فقط یه دلیل می تونه داشته باشه.
=> اینکه تو داری برای خودت می نویسی و برای کسی اهمیت نداره که چی می گی.
اینجوری شد که دیگه ننوشتم. و اگر هم نوشتم تو دفترم بود و برای خودم. این نوشته ها دست کم برای خودم که مهمن. (اینطور فکر می کنم)
ولی اعتراف می کنم هیچوقت هیچ کاری نکردم که مشتری جذب کنم. این یه قانونه؛ اگه میخوای آدما بیان و وبلاگتو بخونن، تو هم برو و وبلاگشونو بخون. منم همین کارو کردم. اما این همه ش نیست. تو باید نظر بدی و کاری کنی که طرف برای اینکه بازم بری و وبلاگشو بخونی بیاد تو وبلاگت. خوب البته من این کارو نکردم. چون نمی خواستم خواننده های وبلاگم زورکی بیان.
و من حتی شجاعت تعطیل کردن اینجا رو هم نداشتم. همیشه با خودم می گفتم شاید یه روز دوباره اومدم و نوشتم. شاید وقتی که حرف بدرد بخوری برای گفتن داشتم. که تازه اونوقت می شه اظهار فضل ... که حتی از فکرش حالم بد میشه. (هرچند خیلی وقتا تو زندگی روزمره جلوی بعضیا اظهار فضل می کنم و البته معمولاً بلافاصله حالم بد میشه)
در هر حال گفتم اینا رو، که نگن حرفاتو تو خودت نگه ندار، بریزشون بیرون.
.........
حمید! فکر می کنی چند نفر تا اینجای این متنو خوندن... ؟ ....... راستی دیگه چه خبر حمید جونی؟
چشمهایم با شن های نرم و ناز ساحل بازیشان گرفته
نگاهم بالا می رود از قلعه ی ماسه ای
از آنطرف می افتد پایین
موجی می آید و با خود می بردش
تا وسط دریا ...
...
آن ته
خورشید آمده کنار آب
تشنه شده یا چه .
آب شیرین می خورد
یا لبهای شیرین دریا را .
دریا و خورشید هم آغوش می شوند
و...
« چراغها خاموش ! »
چیزی نمی شود دید
اما زمزمه های عاشقانه
هنوز شنیدنی تر است
زمزمه ی تر دریا
...
نمی دانم گفتم یا نه ؟
گفتم دریا چه می کند ؟
گفتم خورشید و دریا که یکی می شوند چه می شود ؟
آن بالا را نگاه :
بچه ی خورشید و دریا متولد شده
چه چشمان قشنگی دارد ناز
و دریا تا دستانش را بلند کند برای ناز کردن کوچولوی شیرینش
پاهای من خیس می شوند
حواسم نیست که دارم می خندم
و ساحل هم با من
با مزه می خندد
لپش فرو می رود
درست زیر پای من
و من ِ حمید
ببین
هنوز همینجا هستم
البته این مال خیلی وقت پیشه ولی اینجا نذاشته بودمش ...
مامان گفت و گفت و گفت
و دخترک باز هم آخر داستان خوابش برد
و درتمام آن سالها، هرگز نفهمید آخر داستان چه می شود
...
حالا با احتیاط به کودکش نگاه می کند
خدا را شکر خوابش برده
وگر نه آبروی قصه مامان ها می رفت
خدا نیارد روزی را که بچه ها بفهمند مامان ها هم آخر قصه را نمی دانند
.................... ...................
.................... ...................
همین "سکوت موزون تو" بود ... که شاعرم کرد .
فعلن اون قصه ی قبلی رو نصفه کاره بی خیال شین تا ببینم با اون زمین و خورشید بیچاره چی کار باید بکنم . ولی خوشبختانه این یکی کامله :
********
برنامه خواستگاری مثل هر سال اجرا می شد . علیاحضرت ملکه پرواز می کردند و می رفتند بالا . بالا و بالاتر . تا آنجایی که دیگر هیچ زنبوری نمی توانست به گردشان برسد . آنوقت هر زنبور نری که می توانست بیشتر از همه به دنبال ملکه بالا برود می توانست با ایشان ازدواج کند . و این یعنی آرزوی همه ی زنبورهای عسل نر . زنبور های نر با این آرزو متولد می شدند . با این آرزو زندگی می کردند ، اما تنها یک نفر می توانست به این آرزوی بزرگ - همسری ملکه - دست پیدا کند. فقط یکی .
و بشنوید از زنبور قصه ی ما . او هم در میان همین زنبور های نر بود و البته و صد البته منتظر مسابقه بزرگ و روز خواستگاری باشکوه . اما او با دیگران یک فرق داشت . زنبور قصه ی ما با نگاه اول ، یک دل نه صد دل عاشق ملکه شده بود . بعضی از دوستانش بو برده بودند قضیه از چه قرار است . اما کسی به این مسئله اهمیت نمی داد . مهم نبود که عاشق باشی یا نه . مهم اینست که در مسابقه برنده شوی . اگر برنده می شدی نانت در روغن بود . همسر ملکه می شدی . یک عمر پادشاهانه زندگی می کردی . دیگر چه اهمیتی داشت عاشق باشی یا نه .
خلاصه اینکه آن سال هم مراسم باشکوه مثل سالهای قبل قرار بود در سالگرد تولد ملکه ی اعظم -اولین ملکه ی کندو - برگزار شود. سالها از فوت ملکه ی اعظم می گذشت و هر ساله در چنین روزی همین مراسم برگزار می شد و ملکه جدید همسر آینده اش را انتخاب می کرد . تمام مقدمات مراسم چیده شده بود و زنبورهای کارگر از هفته ها قبل ، همه چیز را برای روز خواستگاری فراهم کرده بودند . زنبورهای نر برای شروع مسابقه آماده می شدند . ملکه با تمام زیبایی خیره کننده اش در وسط میدان بر روی تخت مخصوص خود نشسته بود و آماده ی پرواز کردن می شد . زنبورهای نر هم دور و بر ایشان و البته با فاصله ی زیاد که لازمه ی احترام به ملکه بود آماده ی پرواز می شدند . زنبور عسل قصه ی ما هم درمیان صدها زنبور نر دیگر خودش را آماده ی پرواز می کرد . طوق آبی گردنش را کمی چرخاند تا علامت طلایی کوچکش درست بیفتد جلوی گردنش . چند بار جفت پا به هوا پرید و چند بار بالهایش را محکم به هم زد . دیگر تحمل نداشت . باید هر چه سریعتر می پرید. باید هر چه سریعتر تکلیفش را با خودش روشن می کرد . یا به عشق همه ی دوران زندگی اش می رسید و یا اینکه .... هیچوقت به این قسمتش فکر نکرده بود . اصلاْ نمی توانست تصور کند که اگر در این مسابقه برنده نشود چه خواهد شد .
مسئول مراسم سوت خود را به صدا درآورد و همه سر جای خودشان قرار گرفتند . زنبورهای نر سعی می کردند تا جایی که می توانند نفس های عمیق بکشند . سر و صدای تماشاچی ها هر لحظه به سکوت می گرایید . و بالاخره شمارش معکوس آغاز شد .
سه ............ زنبورهای نر سینه هاشان را پر هوا کردند و روی پاهای عقبشان خم شدند .... آماده ی یک پرواز جانانه.
دو .............. دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسید . سکوت مطلق .
یک ............ زمین پر گردو خاک شد . صدای بال صدها زنبور نر و البته ملکه با هم به هوا بلند شد . بعضی زنبورهای نر همان اول کار از هیجان مسابقه روی زمین افتادند . بعضی های دیگر به هم خوردند و نتوانستند تعادلشان را حفظ کنند و با مغز به زمین سقوط کردند . ملکه در همین اول کار از همه جلو افتاده بود و زنبورهایی که به دنبالش بودند مثل یک هرم در حال حرکت ، پایین تر از ملکه ، با تمام توانشان پرواز می کردند . هر چه ملکه بالاتر می رفت زنبورهای نر بیشتری از ادامه ی مسابقه ناتوان می ماندند .
زنبور طوق آبی قصه ی ما هم در میان این همه زنبور نر بال می زد و بال می زد . فقط به بالا فکر می کرد و به اولین کلمه ای که بعد از برنده شدنش در مسابقه ملکه به او خواهد گفت . تصویر لبخند ملکه را که بعد از مسابقه آرام به طرف او می آمد بارها و بارها برای خودش مجسم کرده بود . ایمان داشت که این اتفاق خواهد افتاد . به خودش ، به عشقش و به سرنوشتی که قبلاْ برای خود مجسم کرده بود ایمان داشت .
آن پایین همه چشم هایشان به ملکه و به زنبور های نری که یکی یکی داشت از تعدادشان کم می شد خیره شده بود . خیلی از زنبورهای نر خسته و دلشکسته افتاده بودند روی زمین . بعضی دیگر هم به سختی داشتند خودشان را می کشاندند به داخل کندو . دیگر تحمل نگاههای سرد بقیه را نداشتند. هر چند اصلاً هیچ کس به آنها نگاه نمی کرد . همه چشمانشان دوخته شده بود به ملکه و زنبورهای نر باقی مانده که حالا تعدادشان انگشت شمار شده بود . برای بعضی ها که طوق آبی را از نزدیک می شناختند عجیب بود که می دیدند طوق آبی که چندان بدن قوی و ورزیده ای نداشت تا این اندازه بالا رفته . باورش سخت بود . او حتی از بقیه هم داشت جلو می زد .
یکی دیگر از زنبورها هم کم آورد و به پایین سقوط کرد . و کمی که گذشت یکی دیگر هم . و یکی دیگر ....
حالا تنها دو زنبور باقی مانده بودند . یکی زنبور نر طوق آبی و دیگری قلدر ترین زنبور نری که در این سالها دیده شده بود . خیلی ها احتمال برنده شدنش را از قبل می دادند . اما آن زنبور دیگر کیست که تا این حد بالا رفته . خیلی ها تا بحال متوجه زنبوری با طوق آبی نشده بودند . او هم مثل بقیه بود . کاملاْ معمولی . اما حالا همین زنبور معمولی حتی داشت از قلدرترین زنبور نر کندو هم جلو می افتاد .
طوق آبی اصلن حواسش به دور و برش نبود . لبخند زیبای ملکه تنها چیزی بود که به آن می اندیشید. طوق آبی به نور خورشید که درست بالای سرش بود خیره شده بود . احساس می کرد هر لحظه به خورشید نزدیک تر می شود . پرواز لذت بخش بود و پرواز رویاهایش لذت بخش تر . خودش را در آغوش ملکه احساس می کرد . نور خورشید هر لحظه بیشتر می شد . اصلن خودش را فراموش کرده بود . حتی نمی دانست که خسته شده یا نه . این پرواز برایش شیرین بود .
...
کم مانده بود تماشاچی ها چشم هایشان از حدقه بزند بیرون . چیزی که می دیدند باور کردنی نبود . زنبور طوق آبی بعد از اینکه مسافت زیادی را به تنهایی و بدون هیچ رقیبی پشت سر گذاشته بود ، حالا حتی از خود ملکه هم داشت جلو می افتاد . ملکه داشت آخرین توانش را به کار می گرفت . تا بحال چنین چیزی نشنیده بود که یک زنبور نر بتواند از ملکه جلو بزند. این زنبور نر مطمئناْ همسر ایده آلی برای یک ملکه می توانست باشد ، اما دیگر از آن حد هم داشت فراتر می رفت . زنبور نری که از ملکه جلو زد . چطور می شد این را توجیح کرد .
زنبور طوق آبی عملاْ از ملکه جلو افتاده بود. ملکه تمام توانش را به خرج داد تا شاید بتواند دوباره به او برسد . اما نشد . زنبور نر طوق آبی خیلی آرام و بی خیال داشت بالا می رفت . ملکه دیگر نای ادامه دادن نداشت . بالهایش از حرکت ایستادند و آرام آرام به طرف زمین فرود آمد . زنبور نر طوق آبی هنوز داشت پرواز می کرد . و حالا دیگر به سختی می شد او را دید . ملکه پایین و پایین تر آمد تا بالاخره نفس نفس زنان روی دست زنبورهای کارگر افتاد . کسی حواسش به ملکه نبود . همه خیره خیره داشتند دور شدن زنبور نر طوق آبی را نگاه می کردند . حالا تنها نقطه ای شده بود وسط خورشید . و چیزی نگذشت که همان نقطه هم دیگر کاملاْ محو شد .
ساعتها گذشت و گذشت . اما هیچ خبری از زنبور نر طوق آبی نشد. کسی نمی دانست چه بلایی سر او آمده . شاید یک پرنده او را خورده است . شاید هنوز دارد پرواز میکند . اصلاْ شاید به خورشید رسیده است . و حالا این ملکه بود که عاشق او شده بود . اما هرگز و هرگز دیگر هیچ کس خبری از او نشنید......
ای نازنین بهار می آید ، پایان انتظار می آید
آن ناله های رفته به افلاک ، آخر مرا به کار می آید
آید دمی که دوری یاران ، بعد از هزار سال صبوری
پایان بگیرد و یار بعد از ، صد سال آزگار می آید
نفرین به این دنائت دنیا ، پستی بی نهایت دنیا
کین آتش فراغ و صبوری ، از کنده اش به بار می آید
ببخشید کوتاهه ، شاید بعداْ بلندتر شد. نقطه سر خط
اون شعری که تو وبلاگت ننوشتم این بود :
زنطلقا تلق تلق ، افاده ها طبق طبق
بع بعهم کوق و وق ، پنچل خامتیده شد
این یک بیت از شاهکارهای داریوش کاردانه که البته برای فهمیدنش باید عربی و انگلیسی رو تا حدی بلد باشی ( البته برای این بیت فقط عربی کافیه )
بی چشم تا آن سوی دریا با تو هستم
ممنون نمی خواهم عصا ، تا با تو هستم
ترفند عشق است این که شاید از سر لطف
یک بار دستت را بذاری توی دستم
در حاشیه: واقعاْ خوبه تو هستی که بیای نظر بدی . وگرنه من انگیزه ی ادامه دادن نداشتم . حتی شاید خودکشی می کردم ... تا این حد . باور کن . 
به تو میگن خواهری که قدر برادرشو می دونه
.
