خوب دیگه منم دارم یواش یواش می رم ... احتمالن بعدن دوباره بیام ... بعد کنکور .... شایدم دیگه نیام... حساب کتاب نداره ...... فقط می دونم از این حال و هوای ادبی باید بیام بیرون ... و بیشتر بیفتم تو خط درس .
خلاصه اینکه از همه اونایی که اومدن و کامنت گذاشتن بخصوص مریم و قاصدک خیلی ممنونم و از همه اونایی هم که اومدن و کامنت نذاشتن هم ممنون ..... و از همه اونایی که نیومدن و کامنت هم نذاشتن .... ( دست کم یه ده دوازده میلیاردی بشن بگمونم ) خیالی نیست از اینام ممنون ...
خلاصه اینکه ما رفتیم ........
همیشه شاد باشید و موفق ........
این نوشته پایینی رو حدود شیش هفت ماه پیش نوشتم ... چون ازش خوشم میاد دوباره می ذارمش اینجا :
اولین گریه
بیست و دو سال میگذره از اون شبی که من برای اولین بار گریه کردم . بعدها از درخت زردآلوی توی حیات شنیدم که می گفت : وقتی تو متولد شدی ... شب ... تا محبتشو به تو نشون بده ... سکوت ـ عزیزترین فرزندشو ـ به پات قربونی کرد .
... و من به احترام اون بخشش بزرگ ... سالهاست که وقتی شب از راه میرسه ... عقل رو سر راهش قربونی می کنم و با احساس و تخیل ـ عزیزترین برادرام ـ به بدرقه راهش میرم .
تمام


