دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
ای (هی) روزگار...
یه دنیا خاطره ست این وبلاگ لعنتی. هر چند آدم خیلی راحت نیست که همه چی رو بنویسه (در شرایطی که آشناها آدرسشو دارن و شاید ... شاید ... گاهی سر بزنن) ولی خوب دست کم اینجا آدم سعی می کنه خوشخط تر بنویسه. آخه ندیدین که ... تو دفتر خاطراتم اغلب بشدت سرسری و بدخط نوشتم. شاید دلیلش اینه که می خواستم در کمترین زمان ممکن تمام اونچیزایی که تو فکرمه رو بریزم توش (و البته برای همین بیشتر دفتر تفکراتمه تا خاطرات). البته با تمام بدخطی هاش بارها به خودم گفتم که ای کاش همین چرندیات بدخط رو از روز اولی که نوشتن یاد گرفتم می نوشتم؛ کاش! می دونین اونوقت الآن چه گنجینه ای داشتم. ولی خوب ... همینم خوبه. خوبه که بالاخره شروع کردم.
تو دو ماه گذشته لحظه های خیلی متفاوت و بعضا دردناکی رو تجربه کردم. تجربه هایی که بعضیاشون خوشامدگویی دنیا بود به من برای ورودم به دنیای واقعی. مثل همون دیالوگ مشهور فیلمای آمریکایی که یکی به یکی دیگه می گه: " به دنیای واقعی خوش اومدی" .
(پایان در اوج رو حالا کردی؟! )
تو دو ماه گذشته لحظه های خیلی متفاوت و بعضا دردناکی رو تجربه کردم. تجربه هایی که بعضیاشون خوشامدگویی دنیا بود به من برای ورودم به دنیای واقعی. مثل همون دیالوگ مشهور فیلمای آمریکایی که یکی به یکی دیگه می گه: " به دنیای واقعی خوش اومدی" .
(پایان در اوج رو حالا کردی؟! )


