فعلن اون قصه ی قبلی رو نصفه کاره بی خیال شین تا ببینم با اون زمین و خورشید بیچاره چی کار باید بکنم . ولی خوشبختانه این یکی کامله :
********
برنامه خواستگاری مثل هر سال اجرا می شد . علیاحضرت ملکه پرواز می کردند و می رفتند بالا . بالا و بالاتر . تا آنجایی که دیگر هیچ زنبوری نمی توانست به گردشان برسد . آنوقت هر زنبور نری که می توانست بیشتر از همه به دنبال ملکه بالا برود می توانست با ایشان ازدواج کند . و این یعنی آرزوی همه ی زنبورهای عسل نر . زنبور های نر با این آرزو متولد می شدند . با این آرزو زندگی می کردند ، اما تنها یک نفر می توانست به این آرزوی بزرگ - همسری ملکه - دست پیدا کند. فقط یکی .
و بشنوید از زنبور قصه ی ما . او هم در میان همین زنبور های نر بود و البته و صد البته منتظر مسابقه بزرگ و روز خواستگاری باشکوه . اما او با دیگران یک فرق داشت . زنبور قصه ی ما با نگاه اول ، یک دل نه صد دل عاشق ملکه شده بود . بعضی از دوستانش بو برده بودند قضیه از چه قرار است . اما کسی به این مسئله اهمیت نمی داد . مهم نبود که عاشق باشی یا نه . مهم اینست که در مسابقه برنده شوی . اگر برنده می شدی نانت در روغن بود . همسر ملکه می شدی . یک عمر پادشاهانه زندگی می کردی . دیگر چه اهمیتی داشت عاشق باشی یا نه .
خلاصه اینکه آن سال هم مراسم باشکوه مثل سالهای قبل قرار بود در سالگرد تولد ملکه ی اعظم -اولین ملکه ی کندو - برگزار شود. سالها از فوت ملکه ی اعظم می گذشت و هر ساله در چنین روزی همین مراسم برگزار می شد و ملکه جدید همسر آینده اش را انتخاب می کرد . تمام مقدمات مراسم چیده شده بود و زنبورهای کارگر از هفته ها قبل ، همه چیز را برای روز خواستگاری فراهم کرده بودند . زنبورهای نر برای شروع مسابقه آماده می شدند . ملکه با تمام زیبایی خیره کننده اش در وسط میدان بر روی تخت مخصوص خود نشسته بود و آماده ی پرواز کردن می شد . زنبورهای نر هم دور و بر ایشان و البته با فاصله ی زیاد که لازمه ی احترام به ملکه بود آماده ی پرواز می شدند . زنبور عسل قصه ی ما هم درمیان صدها زنبور نر دیگر خودش را آماده ی پرواز می کرد . طوق آبی گردنش را کمی چرخاند تا علامت طلایی کوچکش درست بیفتد جلوی گردنش . چند بار جفت پا به هوا پرید و چند بار بالهایش را محکم به هم زد . دیگر تحمل نداشت . باید هر چه سریعتر می پرید. باید هر چه سریعتر تکلیفش را با خودش روشن می کرد . یا به عشق همه ی دوران زندگی اش می رسید و یا اینکه .... هیچوقت به این قسمتش فکر نکرده بود . اصلاْ نمی توانست تصور کند که اگر در این مسابقه برنده نشود چه خواهد شد .
مسئول مراسم سوت خود را به صدا درآورد و همه سر جای خودشان قرار گرفتند . زنبورهای نر سعی می کردند تا جایی که می توانند نفس های عمیق بکشند . سر و صدای تماشاچی ها هر لحظه به سکوت می گرایید . و بالاخره شمارش معکوس آغاز شد .
سه ............ زنبورهای نر سینه هاشان را پر هوا کردند و روی پاهای عقبشان خم شدند .... آماده ی یک پرواز جانانه.
دو .............. دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسید . سکوت مطلق .
یک ............ زمین پر گردو خاک شد . صدای بال صدها زنبور نر و البته ملکه با هم به هوا بلند شد . بعضی زنبورهای نر همان اول کار از هیجان مسابقه روی زمین افتادند . بعضی های دیگر به هم خوردند و نتوانستند تعادلشان را حفظ کنند و با مغز به زمین سقوط کردند . ملکه در همین اول کار از همه جلو افتاده بود و زنبورهایی که به دنبالش بودند مثل یک هرم در حال حرکت ، پایین تر از ملکه ، با تمام توانشان پرواز می کردند . هر چه ملکه بالاتر می رفت زنبورهای نر بیشتری از ادامه ی مسابقه ناتوان می ماندند .
زنبور طوق آبی قصه ی ما هم در میان این همه زنبور نر بال می زد و بال می زد . فقط به بالا فکر می کرد و به اولین کلمه ای که بعد از برنده شدنش در مسابقه ملکه به او خواهد گفت . تصویر لبخند ملکه را که بعد از مسابقه آرام به طرف او می آمد بارها و بارها برای خودش مجسم کرده بود . ایمان داشت که این اتفاق خواهد افتاد . به خودش ، به عشقش و به سرنوشتی که قبلاْ برای خود مجسم کرده بود ایمان داشت .
آن پایین همه چشم هایشان به ملکه و به زنبور های نری که یکی یکی داشت از تعدادشان کم می شد خیره شده بود . خیلی از زنبورهای نر خسته و دلشکسته افتاده بودند روی زمین . بعضی دیگر هم به سختی داشتند خودشان را می کشاندند به داخل کندو . دیگر تحمل نگاههای سرد بقیه را نداشتند. هر چند اصلاً هیچ کس به آنها نگاه نمی کرد . همه چشمانشان دوخته شده بود به ملکه و زنبورهای نر باقی مانده که حالا تعدادشان انگشت شمار شده بود . برای بعضی ها که طوق آبی را از نزدیک می شناختند عجیب بود که می دیدند طوق آبی که چندان بدن قوی و ورزیده ای نداشت تا این اندازه بالا رفته . باورش سخت بود . او حتی از بقیه هم داشت جلو می زد .
یکی دیگر از زنبورها هم کم آورد و به پایین سقوط کرد . و کمی که گذشت یکی دیگر هم . و یکی دیگر ....
حالا تنها دو زنبور باقی مانده بودند . یکی زنبور نر طوق آبی و دیگری قلدر ترین زنبور نری که در این سالها دیده شده بود . خیلی ها احتمال برنده شدنش را از قبل می دادند . اما آن زنبور دیگر کیست که تا این حد بالا رفته . خیلی ها تا بحال متوجه زنبوری با طوق آبی نشده بودند . او هم مثل بقیه بود . کاملاْ معمولی . اما حالا همین زنبور معمولی حتی داشت از قلدرترین زنبور نر کندو هم جلو می افتاد .
طوق آبی اصلن حواسش به دور و برش نبود . لبخند زیبای ملکه تنها چیزی بود که به آن می اندیشید. طوق آبی به نور خورشید که درست بالای سرش بود خیره شده بود . احساس می کرد هر لحظه به خورشید نزدیک تر می شود . پرواز لذت بخش بود و پرواز رویاهایش لذت بخش تر . خودش را در آغوش ملکه احساس می کرد . نور خورشید هر لحظه بیشتر می شد . اصلن خودش را فراموش کرده بود . حتی نمی دانست که خسته شده یا نه . این پرواز برایش شیرین بود .
...
کم مانده بود تماشاچی ها چشم هایشان از حدقه بزند بیرون . چیزی که می دیدند باور کردنی نبود . زنبور طوق آبی بعد از اینکه مسافت زیادی را به تنهایی و بدون هیچ رقیبی پشت سر گذاشته بود ، حالا حتی از خود ملکه هم داشت جلو می افتاد . ملکه داشت آخرین توانش را به کار می گرفت . تا بحال چنین چیزی نشنیده بود که یک زنبور نر بتواند از ملکه جلو بزند. این زنبور نر مطمئناْ همسر ایده آلی برای یک ملکه می توانست باشد ، اما دیگر از آن حد هم داشت فراتر می رفت . زنبور نری که از ملکه جلو زد . چطور می شد این را توجیح کرد .
زنبور طوق آبی عملاْ از ملکه جلو افتاده بود. ملکه تمام توانش را به خرج داد تا شاید بتواند دوباره به او برسد . اما نشد . زنبور نر طوق آبی خیلی آرام و بی خیال داشت بالا می رفت . ملکه دیگر نای ادامه دادن نداشت . بالهایش از حرکت ایستادند و آرام آرام به طرف زمین فرود آمد . زنبور نر طوق آبی هنوز داشت پرواز می کرد . و حالا دیگر به سختی می شد او را دید . ملکه پایین و پایین تر آمد تا بالاخره نفس نفس زنان روی دست زنبورهای کارگر افتاد . کسی حواسش به ملکه نبود . همه خیره خیره داشتند دور شدن زنبور نر طوق آبی را نگاه می کردند . حالا تنها نقطه ای شده بود وسط خورشید . و چیزی نگذشت که همان نقطه هم دیگر کاملاْ محو شد .
ساعتها گذشت و گذشت . اما هیچ خبری از زنبور نر طوق آبی نشد. کسی نمی دانست چه بلایی سر او آمده . شاید یک پرنده او را خورده است . شاید هنوز دارد پرواز میکند . اصلاْ شاید به خورشید رسیده است . و حالا این ملکه بود که عاشق او شده بود . اما هرگز و هرگز دیگر هیچ کس خبری از او نشنید......
|